میگن یه روزی یه سواری از یه راهی رد می شد. رسید به یه پیاده ی زار و نزار. دلش به حالش طرف سوخت و از اسب پیاده شد و کمک کرد تا فرد نزار سوار بر اسبش بشه تا یه مسیری ببردش. بعد از یه مدتی فرد نزار لگدی به کمک دهنده اش می زنه، دهنه ی اسب رو میکشه و به تاخت دور میشه.
اون که اسبش رو از دست داده بود فریاد سر می ده که وایسا حرفی باهات دارم! «زرنگه» لحظه ای توقف می کنه تا به حرف یاری دهنده اش گوش کنه.
ببین اسب رو بردی عیبی نداره اما انصافا از این ماجرا جایی سخن نگو چون اگه این ماجرا به گوش مردمان برسه «آدمیت» می میره و دیگه کسی به کسی کمک نمی کنه!
دوست عزیزی که چترت رو بر سر عزیزٍ دیگری پهن کرده ای، پگاه خانم! انصافا اون کاری که با صاحبخونه ات در آلتا و کریستیان ساند و با فامیلت (اونهایی که با محبت ازت پذیرایی کردن) در کریستیان ساند و با دوستت در نارویک کردی با اونهایی که الان بهت پناه داده اند نکن! انصاف نیست! فرصت خواستی که به شیادی ادامه بدی! دست مریزاد!
من از دوست ناشناسی که در دراممن به تو پناه داد، و با اعتماد دوباره ی ما به تو لطمه ی شدید روحی و مالی دید، بشدت پوزش می خوام! ساده اندیشی ما و قلب بزرگوار ایشون باعث شد که لیست آدمهایی که آسیب رفتارهای ناهنجار و خودخواهانه ی تو رو خورده اند طولانی تر شد! امیدوارم این آخرین افرادی باشند که فریب زبان فریبنده، ظاهر دورو و قلم نیرنگبازت رو می خورند!

